اگه بگی برات می میرم!

شمع های سوزان

iنجنبی هک میششی

برادر یا خواهر من هر وقت رفتی کافی نت سعی کن بعد تغییرات در وبلاگت آن راببندی این سری هکش نکردم چون احساس میکنم آماتوری برو رمزش و تغییر بده وگرنه خودم تغییر میدم آدم شی

هکران کرد بوکان

بژی کورد

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم فروردین 1390ساعت 15:40  توسط پسرک غمگین   | 

باز هم تاريكي شبو باز هم جاده هاي باريك!

باز هم اتوبوس خاطرات من. باز هم صندلي هاي سرد و تاريك.

باز هم انگشتان استخواني يك عاشق خسته.

اين بار مقصدم كجاست؟

مقصدي كه دوسش ندارم!؟؟

نمي دونم چي بگم چي بنويسم.فقط دوست دارم كه گريم بگيره! خيس شم خسه خيس.

چندي روزي كه برگشتم پيش الهام خيلي دلم براش تنگ شده بود خيلي. اي كاش مي شد اون حسي رو كه لحظه ي ديدنش به من دست داد به تصوير مي كشيدم.

يه حس عجيب! حس اينكه دوباره دارم مي بينمش! حس اينكه دوباره بايد تركش كنم(اين بار شايد برا هميشه).

الهام چقد خوشگل شد بودي! مثل يه پري.اون لحظات رو با بهترين چيزاي دنيا عوض نمي كنم... الهام من يه فرشته بود( الانم هست) يه فرشته ي زميني! حداقل برا من يه فرشته بود!!!

الان دوباره دارم بر مي گردم كرج! ديگه الهاممو نمي بينم. خاطراتش هميشه با هامه هميشه تو قلبمه .

من تو اين چند وقت به دو چيز رسيدم!!

يكيش اينه كه هر كس رو هر جور كه هست قبولش كن.شايد الهام براي كارش دلايلي داره كه من ازش خبر ندارم.پس دلايلش برام محترم.

دوميشم اينه كه چون مي گذرد غمي نيست! درست كه ديگه الهام برا من نيست اما اون تو قلبم نهال عشق رو كاشته! من وظيفم اينه كه ازش مواظبت كنم.شايد يه روز الهام خواست از نهالش دوباره مواظبت كند.شايدم نامردي روزي اين نهال را قطع كند.

من خيلي سختي كشيدم خيلي!! اما زندگي بدون سختي لذت نداره به خدا لذت نداره.

خيلي دوست دارم روز به روز زندگيمو بنويسم اگه دانشي داشتم حتما يه كتابش مي كردم! شايدم روزي كتابي شد. شايد تنها چيزي كه تو دنيا دوست دارم اينه كه تنها تو يه اتاق كوچيك با يه لامپ يخي بودم تنهاي تنها.

هميشه وقتي كه بچه بودم اگه از چيزي ناراحت مي شدم مي رفتم تو حياط تنها تنهاي تنها. فقط گريه مي كردم.جوري كه ديگه اشكام در نمي اومد... راحت مي شدم.اما ديگه براي اشكي نمونده ديگه اشكم در نمياد.همش شده يه درد تو قلبم.

شايد يكي از اين روزا منفجر شدم.

خسته شدم خسته. از اين دنياي بي وفا از اين دنياي كثيف. هر كيو دوست داري نمي توني برا خودت نگه داري. يا اجازشو نداري يا صاحب كله گنده ي ديگري داره.

اره من الهامو دوست دارم اما برا من نمي شه. صاحب كله گنده نداره.من اجازشو ندارم. من موقعيتشو ندارم.من ...

ديگه آخره راه. من بايد برم شايد راه ديگه اي پيدا كردم شايدم از قله پرت شدم پايين. شايد اين اخرين پست وبلاگم باشه. شايد ديگه هر گز مطلبي رو ننوشتم!

شايدم روزي بر گشتم.

الهام بدون كه تا آخر عمر از نهالت مواظبت مي كنم. با اشكام آبياريش مي كنم.

از مغز استخونم براش كود مي دم.

خدا حافظ الهام!

خدا حافظ ادما!

خدا حافظ دنيا!

سلام خدا...

من اين پايين نشستم سرد و بي روح تو داري مي رسي به قله ي كوه

داري هر لحظه از من دور مي شي ازم دل مي كني مجبور مي شي

تا مه راهو نپوشونده نگام كن اگه رو قله سردت شد صدام كن

يه رنگه مرده از رنگين كمونم من اين پايين نمي تونم بمونم

تا مه راهو نپوشونده نگام كن اگه رو قله سردت شد صدام كن

يه رنگه مرده از رنگين كمونم من اين پايين نمي تونم بمونم

من از اون كه تو رو داده به مهتاب كسي كه روتو مي پوشونه تو خواب

كسي كه تا صبح پيشه تو كم نيست

مي خوام يادم نره دسته خودم نيست

تا مه راهو نپوشونده نگام كن اگه رو قله سردت شد صدام كن

يه رنگه مرده از رنگين كمونم من اين پايين نمي تونم بمونم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت 15:38  توسط پسرک غمگین   | 

ديشب ...

ديشب تنها بود...

اون بودو يك عكس نيمه سوخته از من...

اون بود و يك بوم نقاشي...

تعدادي رنگ و يك مداد شمعي...

دستاشو برد رو بوم...

اولين خط رو كشيدو گريه كرد...

اون تنها بود...

صبح نزديك بود...

چشما خوني بود...

فرش خيس خيس بود...

بوم ديگه كارش تموم بود...

نقاشي من چنين شد...



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم دی 1388ساعت 1:31  توسط پسرک غمگین   | 

نیستی

سلام

نمي دونم حاله تورو به پرسم يا حاله خودمو؟؟؟ چون حالم از تو بد تره! نمي دونم تو اين چند وقتي كه من نبودم چيكار كردي چي شدي.من همون سينام با همون عشق  پاك كه تو زير پاهات خوردش كردي بدون اينكه به   من توجه اي كني رفتي تنها موندم تنهايييي برام شده يه دوست نه يه غريبه.من خيلي تغيير كردم بزرگ شدم به اوج رسيدم.اما همون عاشق عاشق همون دختري با لبخند صورتي.هر شب بالشتم خيس خيس مي شد ديگه شبا خواب نداشتم .

نمي دونم باور مي كني حرفامو يا نه؟؟؟! اما من نوز عاشقتم بيشتر از پيش.هر روز به يادتم...هر روز تو فكرتم...هر روز با مني....

نمي دونم قصدت از جدا شدن با من چي بود نمي خوامم بدونم اما اينو مي دونم كه هر چي باشه ارزش خورد كردن يه انسان عاشق و نداشت.

اون روزاي كه با هم بوديم روزاي خوش زندگيم بود.هيچ وقت يادم نمي ره.

مي دوني دوست داشتم چي بشه؟ دوست  داشتم كه امسال جشن تولدمونو 2 نفره بگيريم.اما نشد من تنهاي تنها با خودمو  خيال تو جشن گرفتم.چون با خودم عهد كرده بودم 13 آبان رو با تو باشم .باز نشد ...

نمي دونم تو بعد من با كسي دوست شدي يا نه؟؟؟؟!!اما من همون سيناي تنهام كه بودم الانم هست.بچه كه بودم عاشق تنهايي بودم هيچ وقت مهموني نمي رفتم دوست داشتم تنها تو خونه باشم اما الان تازه دارم مي فهمم كه تنهايي برام سخته خيلي سخته!

امروز 25 آذر بوكان بودم تو همون كافي نت رو همون سيستم دوباره نشتم در آدرس باره اسكرول دوباره تايپ كردم ghasedak-o-bad  ديدم كه وبلاگت تغيير كرده نمي دوني اون لحضه چه احساسي بهم دست داد.از برگشتنت اندازه ي يه دنيا خوشحال شدم.ديگه برام موندن تو بوكان يه نوع درده هر وقت بيام يه روز بيشتر نمي مونم چون احساس مي كنم يه چيزيو گم كردم خيلي دنالش گشتم ولي هيچ وقت نديدمش.امروز صبح رسدم خونه ي امه ام مي دوني كجا رفتم؟ همون كافي نتي كه براي اولين بار با هم رفتيم.بعدش گوچه به كوچه قدم قدم به دنبال يه خيال كل كوچه هاي شهر بي وفا ي تو رو گشتم اما باز نديدمت.بعدشم براي ساعت 8 بليط گرفتم كه بر گردم كرج.الانم دارم اين حرفامو كه از اعماق وجودم فوران مي كنه تو اتوبوس با چشماي نيمه باز مي نويسم.نمي دونم كه برات اين ارزشو داره بخوني يا نه؟؟؟؟!

الهام هنوز عروسكمو داره؟؟ جون سينا بگو داريش يا نه؟؟ اي كاش من بودم جاي تو حداقل  يه چيزيو داشتم كه بوي تو رو بده چيزيو داشتم  كه وقتي نگاش مي كردم الهاممو توش مي ديدم.اما نه من از تو فقط يه اسم دارم يادته تو گوشيم اسمتو چي گذاشته بودم؟؟؟؟ ژيگول!!!!!!!

الان وقتي به اون روزا فكر مي كنم خندم مي گيره خيلي بچه بودم هيچ وقت نتونستم عشقمو بهت نشون بدم نتونستم احساسمو برات بيان كنم.اي كا دوباره به اون روزا بر مي گشتم.

يادته چي صدام مي كردي؟؟؟ سينايژيان!!!!

اين نوع صدا كردن تو دهن داداش كوچيكم افتاده هميشه اين جوري صدام مي كنه هر روز هر ساعت هر دقيقه منو به ياده تو مي اندازه.

شايد رفتي  از ما بهترون پيدا كردي شايدم تو هم تنهايي؟؟؟!؟!؟!؟!؟

اما بودن كه تو يه جا از اين دنيا يكي روزشو با ياده تو و شبشو با فكر تو به پايان مي رسونه.يادت نره كه يكي خيلي دوست داره.اينم بدون كه برا پيدا كردنت چه كارايي كرده كه از گفتنشون خجالت مي كشم.

باز مي آيام اما با بقضي تازه!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 17:11  توسط پسرک غمگین   |